دعای سفره

پدربزرگم همیشه سفره‌های دسته جمعی رو دوست داشت و توصیه می‌کرد، یک بار گفت سفره دسته جمعی از نماز جماعت هم بهتر است..!

بعد از اتمام غذا می‌گفت: مثل اینکه دیگه صدای قاشق‌ها نمیاد و شروع می‌کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم
الهی همین سفره معمور باد
همیشه پر از نعمت و نور باد
بلاهای ارض و سما ای خدا
از این سفره و صاحب و میهمان و میزبانش دور باد
الهی یا حمید بحق المحمد
یا عالی بحق العلی
یا فاطر بحق الفاطمه
یا محسن بحق الحسن
یا قدیم الاحسان بحق الحسین
الهی درد همه را دوا کن
الهی مهم همه را کفایت کن
الهی دین و دنیامون را حفظ کن
حیات و ممات‌مان را حفظ کن
قرض همه و ما را ادا کن
وسعت رزق و خیر بر همه و برما کرم کن
اهل و عیال همه و ما را حفظ کن
الهی رفتگان از این جمع را ببخش و بیامرز
خدایا پدر و مادر ما را ببخش و بیامرز
سبب خشنودی خودت و رسولت بدست همه و ما  فراهم بفرما
الهی کسانی که بر له این آب و خاک عمل می‌کنند منصور و موید بفرما
الهی کسانی که علیه این آب و خاک عمل می‌کنند اگه قابل هدایتند هدایت کن، اگر قابل هدایت نیستند به قول حضرت نوح دَیّاری از ایشان باقی نگذار

خدایا ما را آنی و کمتر از آنی به خودمون وامگذار
الهی حاجات همه را برآورده کن
الهی همه کسانی که به ما التماس دعا گفته‌اند حاجت روا بگردان
خدایا فرج امام زمان را بر ما نزدیک بگردان
چشم‌مان را به جمال نورانی حضرتش روشن و منور بگردان
خدایا نمی‌دانیم از تو چه بخواهیم، هر چه خیرمان در آن است چشم و هوش و گوش و قدممان را متوجه آن بگردان
الهی کسانی که بر ما رحم نمی‌کنند را بر ما مسلط مگردان
الهی سفر مسافرین را بی‌خطر بگردان
الهی شر حسودان و اجانب را به خودشان برگردان
الهی گناهان ما را بریز
الهی آبروی ما را مریز
الهی جیب هیچ جوان را بی‌پول نکن
الهی هیچ مرد را شرمنده اهل و عیال نکن
الهی هیچ سفره را بی نان نکن
الهی ناملایماتی از ما به امام زمان ارائه نکن
الهی به حق محمد و آل محمد جمیع زندانیان بی‌گناه را الساعه سبب استخراج‌شان را فراهم بکن
خدایا جمیع مریض‌ها را عاجلا لباس عافیت بر اندام‌شان بپوشان
خدایا تا ما را نیامرزیدی از دنیا نبر
خدایا در صف حشر ما را با صاحب حوض کوثر محسوب و محشور بگردان بحق علی بحق علی بحق علی
رحم الله من یقرا الفاتحة مع الصلوات

حالا که نیست و این روزها که سفره‌های دسته جمعی پهن می‌شود جای صدای مهربانش خالیست و سکوتی همراه با بغض بعد از هر سفره می‌پیچد که تنها با ترکیدن بغضی می‌  شکند..

پ.ن: این‌ها قسمتی از دعاهایی که بیادم بود..

 

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

برای حاج آقام

اولین داغی نبود که می‌دیدم، اما این بار با بقیه بارها فرق می‌کرد.. گریه‌هایم نه برای پدربزرگم بود بلکه برای خودم بود و افسوس می‌خوردم برای خودم چنین نعمتی را از دست دادم، خیالم بابت پدربزرگم راحت است چرا که اگر او در بهشت نباشد، پس بهشتی وجود ندارد!
در تمام آدم‌های اطرافم فقط نمی‌توانم مثل دو نفر باشم، یکی دایی‌ام و دیگری هم پدربزرگم، بس که سخت است.. نمی‌خوام از حسنات پدربزرگم بگویم چون باورش برای شما سخت است و با خود خواهید گفت مگر همچین آدم‌هایی خارج از کتاب‌ها هم وجود دارند؟ و باور اینکه دایناسورها هنوز وجود دارند برای شما آسان‌تر است! و اگر این سازمان مللی‌ها او را می‌شناختند شعر سعدی را از سر در به زیر می‌کشیدند و جملات و اندیشه‌های او را آن بالا نصب می‌کردند. پس فقط می‌گویم اگر جوانمردی و بزرگی چیزی غیر از اینی‌ست که پدربزرگم بود باید بگویم که معنی این دو را نمی‌دانم..
حالا از او به جز راه سختی که قدم زدن در آن پاهایی استوار می‌خواهد، خاطرات و دلتنگی‌هایم باقی مانده، او رنگ انسانیت بود و حال با رفتنش انسانیت کم‌رنگ‌تر شده است.. دلیل خیسی چشمانم این است و اگر نه برای کسی که در اوج عزت زندگی کرد گریه و افسوس بطالت است..

خدا رحمت کند کسی را که فاتحه‌ای بخواند..

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

ارشمیدس

کشتی‌ای در حال غرق شدن بود؛

مسافرین کشتی تصمیم گرفتند هر چه دارند در آب بریزند تا کشتی سبک‌تر شود.

چنین کردند و سطح آب بالا آمد و همگی غرق شدند..!

نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »

خجالتی

من اگر آدم باشم، آدم خجالتی‌ای هستم. از روز اول اینطور نبودم. من یکی از شب‌های کودکی‌ام خجالتی شدم. شبِ روزی که مادرم مهمانی داشت که آن مهمان پسری داشت که آن پسر پدر نداشت. صبحش مادرم گفت: امشب سمت بابا نرو، صدایش نکن.. و من گفتم چرا باید با بابا قهر باشم؟ گفت: قهر نباش، ولی میلاد بابا ندارد، شاید دلش بابا بخواهد… و من شبش خجالتی شدم. فلسفه عجیبی در من شکل گرفت. از اینکه از داشته‌هایم خجالت بکشم! یادم هست که یکی همبازیانم یک پایش کوتاه‌تر بود و پلاتین در پایش گذاشته بودند، یک‌ بار که عجله داشتم برای خرید بستنی یا پفک مسیر خانه تا بقالی را می‌دویدم، دیدم که جلویم دارد راه می‌رود… من ایستادم اما شوق پفک یا بستنی نمی‌گذاشت ندوم، و از طرفی  خجالت می‌کشیدم از اینکه از کنارش با سرعت بدوم و بروم، که مبادا دلش دو پای هم اندازه بخواهد. و اخر در مسیر مخالف دویدم و از آن یکی سر کوچه به بقالی رفتم… روزی که درس پوریای ولی را می‌خواندیم که با آن پهلوان هندی می‌خواست کشتی بگیرد، با او همذات پنداری فراوانی کردم. همه فکر می‌کنند از مرام و منش پهلوانی پوریا بود که خود را مغلوب آن یکی پهلوان هندی کرد، اما من می‌دانم که بخاطر این بود که از زوردارتر بودن خودش خجالت کشید آن لحظه..الان هم همین خجالت در من مانده، وقتی از پلکانی بالا می‌روم اگر پیرمردی لرزان لرزان و  آرام آرام بالا برود، قدم‌هایم را با او تنظیم می‌کنم چون از جوانی‌ام خجالت می‌کشم!

بارها سعی کرده‌ام این خجالت را کنار بگذارم ولی انگار اعتیادی دارم به این خجالت که بر اثر ترک کردنش، خماری‌اش، حس شقاوت و کبر است، وقتی سوار ماشین هستم به آدم‌های کنار خیابان ( مگر خوشگل‌هایشان!) نگاه نمی‌کنم تا از پیاده بودن آنان خجالت نکشم! الان هم می‌خواهم یک بار دیگر امتحان کنم ببینم می‌شود از خوشی‌های کوچک زندگی گفت بدون آنکه ناخوشی ناخوش‌تر شود؟ می‌شود راحت از آرامش گفت، بدون ترس از اینکه رنجیده‌ای بشنود؟ این بار می‌خواهم از داشته‌هایم لذت ببرم، شاید همین یک بار باشد، پس امتحان می‌کنم..

آی آدم‌ها! من از زندگی و خانواده و همسری که دارم خوشبختم و از این خوشبختی خوشحال :)

نوشته شده در روزمرگی. 8 Comments »

اشی مشی

مي‌داني گنجشک؟ مي‌‌ترسم..
مي‌ترسم از اينکه دستت با مرد گنجشک فروش در يک کاسه باشد،
مي‌ترسم از اينکه هزارتومني که بابت آزاديت از قفس، به اميد برآورده شدن آرزويي به مرد گنجشک فروش دادم،
با برگشتنت به قفس مرد گنجشک فروش، آرزويم در قفس مرد گنجشک فروش بماند..

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

خداحافظی

خب دیگه باید با اینجا خداحافظی کنم، تقریبا دو سال اینجا بودم و خیلی دوستش داشتم، ولی بالاخره هر شروعی یه پایانی هم داره و اینجا هم به سرنوشت وبلاگ‌های قبلی دچار و محکوم به متروکه شدن شد.

همه چی از اونجا شروع شد که عصیان این مسابقه رو برگزار کرد و منم دلم خواست تا شرکت کنم و به هزار مکافات تونستم یه جوری شرکت کنم و و طرحم هم تو بخش  جانبی دوم شد و یک دامنه از سایت جعبه ابزار هدیه گرفتم، و دوست خوبم داود هم خیلی زحمت کشید و هاست رو هم برای من آماده کرد و کلا وبلاگ جدیدم رو برپا کرد…

اگر خواستید به من سربزنید می‌تونید بیاید اینجا. البته هنوز مقداری خرده کاری داره که تو این چند روز باید انجامش بدم تا بطور رسمی شروع بکار کنه. خلاصه اگر لینک دادین و هنوز هم تمایل دارید لینک‌ وبلاگم توی وبلاگ‌تون باشه لینک رو عوض کنید به: spidermard.com

و در آخر اگر هنوز فید اصلی اینجا رو توی گوگل‌ریدر مشترک هستید باید خدمت‌تون عرض کنم که اگر از سهام عدالت چیزی به شما رسید از اون فید هم چیزی به دست‌تون خواهد رسید! برای همین خواهش می‌کنم به جای هر فید دیگری این فید رو مشترک شوید:

feeds2.feedburner.com/spidermard

نوشته شده در روزمرگی. 25 Comments »

توهم

آقای دکتر احمدی نژاد که خواست نامش فاش نشود گفت: صهیونیست‌ها برای باز نشدن چرخ‌های هواپیمای ریاست جمهوری صد هزار صلوات نذر کرده بودند که با هوشیاری دعا نویسان داخلی این توطئه شکست خورد..!

پ.ن: اگر از گوگل‌ریدر یا سرویس‌های مشابه برای خوندن اینجا استفاده می‌کنید، خواهش می‌کنم که فقط و فقط این فید رو ساب کنید: feeds2.feedburner.com/spidermard  و فیدهای غیر از این رو پاک کنید. ممنون.