از اول ماه رمضان پدرم از ساعت 6 به بعد خلقیاتش عوض میشود، یعنی چیزی شبیه به کلیسا در قرون وسطی ! نباید از چهارمتریش رد شوم، به پر و پاچهام میپیچید و من را که بر خلاف قدم، کوتاهترین دیوار را در خانواده دارم مورد عنایت قرار میدهد..
پدر گرامی را ویار حلیم در برگرفته بود – خب آدم روزهدار است دیگر ویار میکند گاهی- خوشبختانه روزه قدرت لگد زدن را موقتا از او گرفته و تنها با طعنه و لحن صدا مرا به زور برای خرید حلیم به بیرون هدایت میکند و غرهای من نیز هیچ شفقتی در دلش ظاهر نمیکند و مادر هم جای حمایت، لیست خریدش را بارم میکند.
آقای حلیمفروش کسب و کارش گویا خوب است آنقدر که صف بسته میشود جلوی مغازهاش. خدا را شکر قیمت حلیم همان کیلویی دو هزار تومان پارسال ثابت مانده ولی در عوض همان دو رشته گوشت پارسال هم در آن نخواهیم دید! سه هزار تومان را میدهم میگویم همهاش را حلیم بده، ظرف یکبار مصرفش را بر میدارد و پُرش میکند و یک ثانیهای روی ترازو میگذارد و بر میدارد و اندازه دو قاشق به آن حلیم اضافه میکند و تحویل میدهد.
سر راه به بقالی محل میرسم میروم برای لیست خرید مادر. لیست را به آقای فروشنده میدهم تا خودش جمع و جورش کند. من هم از فرصت استفاده میکنم و ظرف حلیم را روی ترازو میگذارم، ترازو تقریبا عدد 1 کیلو و 250 گرم را نشان میدهد در حالی که باید 1 کیلو و 500 گرم را نشان دهد و این یعنی آقای حلیم فروش 250 گرم حلیم معادل چهارصد تومان در پاچه بنده فرو نمودهاند. با خودم فکر میکنم فرصت خوبی است تا عقدههای ناشی از گیرهای پدر را بر سر آقای حلیم فروش خالی کنم! به آقای بقال میگویم لیست اینجا باشد میروم و برمیگردم.
به حلیم فروشی میرسم، همچنان صف است، اینبار بدون نوبت به جلو میروم و میگویم: آقا شما به من 400 تومان کم حلیم دادهاید! آقای حلیم فروش عصبانی میشود من هم ابروهایم را در هم میکشم تا در نظرش کم نیاورم، – حیف بزرگ شدهام و باید خودم فحش بدهم! بچه که بودم اینجور مواقع پدر را بر سر صحنه حاضر میکردم تا زحمت فحش را او بکشد – کار به فحش نمیکشد، گویی آقای حلیم فروش هم روزه هستند و عذر شرعی دارند برای فحش دادن! از سیبیلش میشد فهمید که زیر بار دوباره وزن کردن حلیم نخواهد رفت، برای همین تمام بگو مگوها به جایی نمیرسد و در آخر آقای حلیم فروش با عصبانیت میگوید چقدر دادهای؟ میگویم سه هزار تومان، ظرف حلیم را بر میدارد و همان مبلغ را از دخل بیرون آورده و به سویم پرتاب میکند و میگوید خوش آمدی.. پولم را بر میدارم و از صف بیرون میآیم. به جز من هیچکس از صف بیرون نمیآید و آقایی که پشت سر من بود دست در جیبش میکند و میگوید: لطفا یک کیلو…