برای حاج آقام

اولین داغی نبود که می‌دیدم، اما این بار با بقیه بارها فرق می‌کرد.. گریه‌هایم نه برای پدربزرگم بود بلکه برای خودم بود و افسوس می‌خوردم برای خودم چنین نعمتی را از دست دادم، خیالم بابت پدربزرگم راحت است چرا که اگر او در بهشت نباشد، پس بهشتی وجود ندارد!
در تمام آدم‌های اطرافم فقط نمی‌توانم مثل دو نفر باشم، یکی دایی‌ام و دیگری هم پدربزرگم، بس که سخت است.. نمی‌خوام از حسنات پدربزرگم بگویم چون باورش برای شما سخت است و با خود خواهید گفت مگر همچین آدم‌هایی خارج از کتاب‌ها هم وجود دارند؟ و باور اینکه دایناسورها هنوز وجود دارند برای شما آسان‌تر است! و اگر این سازمان مللی‌ها او را می‌شناختند شعر سعدی را از سر در به زیر می‌کشیدند و جملات و اندیشه‌های او را آن بالا نصب می‌کردند. پس فقط می‌گویم اگر جوانمردی و بزرگی چیزی غیر از اینی‌ست که پدربزرگم بود باید بگویم که معنی این دو را نمی‌دانم..
حالا از او به جز راه سختی که قدم زدن در آن پاهایی استوار می‌خواهد، خاطرات و دلتنگی‌هایم باقی مانده، او رنگ انسانیت بود و حال با رفتنش انسانیت کم‌رنگ‌تر شده است.. دلیل خیسی چشمانم این است و اگر نه برای کسی که در اوج عزت زندگی کرد گریه و افسوس بطالت است..

خدا رحمت کند کسی را که فاتحه‌ای بخواند..

Advertisements
نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

یک پاسخ to “برای حاج آقام”

  1. راضیه Says:

    روحشون شاد باشه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: