بچه را گذاشتند تو سبد و گذاشتند سر راه مرد رهگذری از انجا رد میشد بچه را برداشت و به کناری گذاشت و سبد را برداشت و رفت..!
بازم خوبه گذاشتتش کنار
عاقلانه است…
بعد یک نفر دیگر بچه را برداشت. از فروش اعضای بدنش پولدار شد.
به راستي كه دين ما تحريف شده …
بچه هه پاش به خانهی عفاف وا شد
ای مادرلقمه
بچه رو انداخت تو آب بعدش بچه مرد :(
بچه هه شماره پلاك مرد رو يادداشت كرد بعد شماره رو داد به فرعون، فرعون دستور داد مرد رو خفت كردن آوردن موسي مرد رو شناسايي كرد بعد فرعون مرد رو به عنوان يه شخص قانون شكن به دار مجازات دوخت! آلاهم صل آل محمد! واين بود برنامه امروز تاريخ انبياء!!
خیال کردم الان می گی مثل این نون خشکا گذاشت رو پله ای چیزی که زیر دست و پا نمونن!
چرا كه آن مرد سبد را بچه ي خود لازم داشت…
خب حالا جمله بسازم؟!
خب اگه عقلشون میرسید، بچه رو میذاشتن تو یه سبد درب و داغون کهنه که ارزش دزدیده شدن نداشته باشه
البته باید علت رد شدن مرد هم جوبا شد !
بچه خود به مرد گفت مرا بذار یه گوشه به درد خودم بمیرم
و اینگونه موسی،موسی شد…
و بدین سان درمی یابیم که او هرگز در قزوین زاده نشده بود ..
اخوی “تاید” گرون شده؛ شما چه انتظاری داری ؟!
از اول باید همین کارو می کردن……..اونوقت اینهمه پیغمبر نداشتیم!
و به این ترتیب داستان پسر جنگل شروع شد.
کاملا واضح است که آن شخص شهرضایی و یا قزوینی نبوده چون در غیر این صورت ارزش بچه هزلر بار بیشتر است!
کم نمانده که چنین روزی را هم ببینیم! یا شاید هم شما دیدید!
بچه رو می خواد چی کار
salam
movazebe neveshtehat bash az asemoon barat bepa gozashtan
man shomaro link kardam manoham link konid mamnoon misham
ای روزگار
مگه نمی شد هموجا بچه رو گذاشت؟
وووووووووووووو! همه ی کامنتورای شما از این گوگولیا دارن کنار آیدیاشون!! منم باید یکی بذارم برای خودم!! اینجوری نمیشه!!
منم سیب زیاد میخورم ولی دکترا… !
من الآن کامنت گذاشتم بعد یادم اومد که اون برای یه نوشته ی دیگه ت بوده! حالا شاید سبدُ بردن خرید کنن بر گردونن!
=))
احتمالا چشاش قیچ بوده
نام (لازم)
رایانشانی (منتشر نخواهد شد) (لازم)
وبگاه
مرا از دیدگاههای بعدی از طریق رایانامه آگاه کن.
مرا در مورد نوشتههای تازه از طریق رایانامه آگاه کن.
ژوئن 26, 2008 در 2:34 ب ظ
بازم خوبه گذاشتتش کنار
ژوئن 26, 2008 در 6:59 ب ظ
عاقلانه است…
ژوئن 26, 2008 در 7:24 ب ظ
بعد یک نفر دیگر بچه را برداشت. از فروش اعضای بدنش پولدار شد.
ژوئن 26, 2008 در 10:00 ب ظ
به راستي كه دين ما تحريف شده …
ژوئن 26, 2008 در 10:00 ب ظ
بچه هه پاش به خانهی عفاف وا شد
ژوئن 27, 2008 در 12:17 ب ظ
ای مادرلقمه
ژوئن 27, 2008 در 12:24 ب ظ
بچه رو انداخت تو آب بعدش بچه مرد :(
ژوئن 27, 2008 در 1:13 ب ظ
بچه هه شماره پلاك مرد رو يادداشت كرد بعد شماره رو داد به فرعون، فرعون دستور داد مرد رو خفت كردن آوردن موسي مرد رو شناسايي كرد بعد فرعون مرد رو به عنوان يه شخص قانون شكن به دار مجازات دوخت!
آلاهم صل آل محمد! واين بود برنامه امروز تاريخ انبياء!!
ژوئن 27, 2008 در 1:21 ب ظ
خیال کردم الان می گی مثل این نون خشکا گذاشت رو پله ای چیزی که زیر دست و پا نمونن!
ژوئن 27, 2008 در 4:46 ب ظ
چرا كه آن مرد سبد را بچه ي خود لازم داشت…
ژوئن 27, 2008 در 11:02 ب ظ
خب حالا جمله بسازم؟!
ژوئن 28, 2008 در 7:07 ب ظ
خب اگه عقلشون میرسید، بچه رو میذاشتن تو یه سبد درب و داغون کهنه که ارزش دزدیده شدن نداشته باشه
ژوئن 28, 2008 در 1:12 ب ظ
البته باید علت رد شدن مرد هم جوبا شد !
ژوئن 28, 2008 در 2:26 ب ظ
بچه خود به مرد گفت مرا بذار یه گوشه به درد خودم بمیرم
ژوئن 28, 2008 در 3:40 ب ظ
و اینگونه موسی،موسی شد…
ژوئن 28, 2008 در 6:16 ب ظ
و بدین سان درمی یابیم که او هرگز در قزوین زاده نشده بود ..
ژوئن 28, 2008 در 8:14 ب ظ
اخوی “تاید” گرون شده؛ شما چه انتظاری داری ؟!
ژوئن 28, 2008 در 11:05 ب ظ
از اول باید همین کارو می کردن……..اونوقت اینهمه پیغمبر نداشتیم!
ژوئن 29, 2008 در 7:14 ب ظ
و به این ترتیب داستان پسر جنگل شروع شد.
ژوئن 29, 2008 در 3:36 ب ظ
کاملا واضح است که آن شخص شهرضایی و یا قزوینی نبوده چون در غیر این صورت ارزش بچه هزلر بار بیشتر است!
ژوئن 29, 2008 در 8:32 ب ظ
کم نمانده که چنین روزی را هم ببینیم! یا شاید هم شما دیدید!
ژوئن 29, 2008 در 9:16 ب ظ
بچه رو می خواد چی کار
ژوئن 30, 2008 در 2:41 ب ظ
salam
movazebe neveshtehat bash
az asemoon barat bepa gozashtan
man shomaro link kardam
manoham link konid
mamnoon misham
ژوئن 30, 2008 در 4:05 ب ظ
ای روزگار
جولای 1, 2008 در 9:23 ب ظ
مگه نمی شد هموجا بچه رو گذاشت؟
جولای 3, 2008 در 10:58 ب ظ
وووووووووووووو! همه ی کامنتورای شما از این گوگولیا دارن کنار آیدیاشون!! منم باید یکی بذارم برای خودم!! اینجوری نمیشه!!
منم سیب زیاد میخورم ولی دکترا… !
جولای 3, 2008 در 11:00 ب ظ
من الآن کامنت گذاشتم بعد یادم اومد که اون برای یه نوشته ی دیگه ت بوده! حالا شاید سبدُ بردن خرید کنن بر گردونن!
جولای 8, 2008 در 6:38 ب ظ
=))
جولای 27, 2008 در 8:26 ب ظ
احتمالا چشاش قیچ بوده